نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ٢:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
ولگرد کوچه های تنهایی شدم… با کوله باری از حسرت و درد پای پیاده گز می کنم روزهای بی خاطره را… خدا لعنتش کنه اونی که تو را از من جدا کرد… مگه گلی نبود توی این باغ بزرگ دنیا که تو تک گلش شدی… نمی دونستم عطر و زیبایی دل فریب گل هم دروغه… عاشقی دروغه مگه نه… دیوونه بغض غریبانه سکوتی ناآشنا در وجودم موج میزنه… از وقتی رفتی در سینه ام احساس دوست داشتنت با حقیقت رفتنت دائم در حال ستیز هستند… وجود خسته من کارزاری برای جدالشان مهیا کرده… نمی دانم پیروزی با کیست؟ به جانت قسم خسته ام… کاشکی دیگر به انتها می رسیدم… سالها در دل من زیسته ای تو… پر و بال گرفته ای تو از من… ولی من هرگز ندانستم که تو چیستی و کیستی تو…
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ٢:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
میبافمت
با همین دو چشمانم
با همین دو دستانم
یکی از زیر یکی از رو
می بافمت
یادم رفت رج چندم بودم
حواس که برایم نگذاشته ای
میشکافمت
دو باره از نو میبافمت
این بار طرحی نو
رنگی نو
میبافمت
چونان گیس های آن دخترک دلربا
میبافمت
چونان خط های پیشانی ان مرد با آن دستان خسته و نگاه لرزان
میبافمت
به درازای عمر ان بید که شاخه هایش از نبودنت مجنون شد
آری از هر انگشتم هزاران هنر میبارد
هنر بافتن خیال تو
برو بگذار بیدار شوم
باید بروم
خیال تورا به دوش کشیدن خرج دارد
ناتمامم گذاشتی
مثل بغض فرو خفته
مثل آهی سر نداده
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ٢:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ٢:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ۱:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
نخستین دیدارمان را به یاد داری؟؟
دیداری که در آن زیباترین طلیعه عشق را با تمام وجود نثارم کردی!!!
نخستین برخوردنگاهمان را به یاد داری

نگاهی که تا ابد در خاطرم خواهد ماند؟
نگاهی که مرا تا اوج بودن و ماندن رساند
نخستین کلام زیبایت تداعی بهترین روز روزگارانم گشت
تنها چندصباحی است که از نخستین دیدارمان می گذرد اما،
در این چند صباح کوتاه وزیبا من و تو به ما رسییده ایم
واکنون من چه سرشارم، سرشار از عشق تو!سرشار ازلطف و مهربانی تو
و هزارهزارباردرودبرتو ای مهربان ترینم
درودبرتو که تمام وجودم را به حیطه سرزمین گرم و مهربانت کشاندی
تنها آرزویم پرکشیدن است، پرکشیدن در آسمان زیبای تو
تقدیم از بی نهایت وجودم به کسی که عشق را به قلبم هدیه کرد
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ۱:۱٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
به خدا حافظی تلخ تو سو گند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع .ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس!هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستنداز تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ۱:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
نویسنده :
آینه خاموش - ساعت ۸:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
بسوزان مرا
شعله پرشرر
تنم عاشق سوختن و ساختن است
بیا این وجود عطشناک را
به سودای آهت
آتش بزن
بیا مست کن هوشیاریم
بیا با نوایم
هم آهنگ شو
بسوزان لب تشنه ام
با لبت
بکن شعله ور هستی و پیکرم
بسوزان بسوزان مرا با نگاه
نگاهی که سرشارناگفته هاست
لبالب پر از حسرت آتشم
پر از حس زیبای پروانگی
تو شمعم بشو
با شررهای ناب
بیا وچنین سوختن را ببین